سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

مادر تمام کار دلم لنگ یک دعاست


مادر بساط اشک و دعا را بپا بکن

سجاده پهن بکن خدا را صدا بکن

تسبیح خود دوباره به دستت بگیر و باز

بعد از نماز، دست به سوی خدا بکن

فهمیده ای تو هم که گره خورده کار من

دل دل نکن بیا گره بسته وا بکن

مادر تمام کار دلم لنگ یک دعاست

تو مادری... بیا پسرت را دعا بکن...

مادر برای من ز خدا هر چه خواستی

پس گیر و بعد از این طلب کربلا بکن

مادر صدای من که به جایی نمی رسد

سجاده پهن کن تو خدا را صدا بکن...




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 92/1/21 ] [ 12:31 عصر ] [ زهرا بانو ]

آجرک الله یا حضرت عشق... فی مصیبة آبائک... و امک...

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آجرک الله یا حضرت عشق...
فی مصیبة آبائک...
و امک...


نرو ...نرو... تو علی جان! مدینه ها با من...
غمت مباد اماما! سقیفه ها بامن

نبین وصی پیمبر ! به صورتم منگر...
که زخم سینه و فریاد و ناله ها با من...

تو نور محضی و اکنون نبین که بی پروا ؛
چه کرده اند جمعی ز سایه ها بامن...

در مدینه دلت بود و بی امان، مولا...
چه بد شکست دری بین شعله ها بامن...

«تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بینند؟»
نخور تو غصه ی غربت ! غریبه ها بامن!

دگر بر این تن بی جان گذر نخواهم کرد،
که محسنم شده در جمع زنده ها با من...

صدای اشک عزیزان به گوش می آید...
وداع و لحظه ی آغوش بچه ها بامن...

التماس دعا
یاعلی(ع)




ادامه مطلب

[ جمعه 92/1/16 ] [ 8:39 عصر ] [ زهرا بانو ]

خانووووووووووووووووووووووم شماره بدم؟؟؟

"خانم....شماره بدم !!"
خانوووووووم.... شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

... اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بیخیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت 8 خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!






ادامه مطلب

[ جمعه 92/1/16 ] [ 7:27 عصر ] [ زهرا بانو ]